تبليغاتX
گل کاغذی
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 
گفت : آنجا چشمه خورشيد هاست
آسمان ها روشن از نور و صفا است
موج اقيانوس جوشان فضا است
باز من گفتم که : بالاتر کجاست
گفت : بالاتر جهاني ديگر است
عالمي کز عالم خاکي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
باز من گفتم که بالاتر کجاست
گفت : بالاتر از آنجا راه نيست
زانکه آنجا بارگاه کبرياست
آخرين معراج ما عرش خداست
بازمن گفتم که : بالاتر کجاست
لحظه اي در ديدگانم خيره شد
گفت : اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداري که گفتاري خطاست
دورتر از چشمه خورشيد ها
برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فکر ماست



لينك ثابت نوشته شده در 88/08/15ساعت 19:22 توسط :: صحرا پزشکی ::

 
پر کن پياله را
کاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها که در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سرکش و جادويي شراب
تا بيکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد
آن بي ستاره که عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را




لينك ثابت نوشته شده در 88/08/15ساعت 19:21 توسط :: صحرا پزشکی ::

زنی را...

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من




لينك ثابت نوشته شده در 88/08/15ساعت 19:12 توسط :: صحرا پزشکی ::

 

 

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟




لينك ثابت نوشته شده در 88/08/15ساعت 19:8 توسط :: صحرا پزشکی ::

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/08/15ساعت 19:6 توسط :: صحرا پزشکی ::

 

سر گشتگان وادی پندار را بگوی
آن روز می رسد
کز خاوران ستاره ای احمد شود بلند
وز هر کرانه بانگ محمد شود بلند
در پرتو ستاره ی سرخ محمدی
از آبهای گرم
تا خطه های سرد
از بیشه های سبز
تا سرزمین سرخ و سپید و سیاه و زرد
از ماورای گنگ
تا خطه ی فرنگ
از شهر بند نام
تا دوردست ننگ
در قعر دره ها
بر بام کوهها
 آوای پر صلابت توحید پر شود
آنگونه پر نهیب
وانگونه پر شکوه
کز هیبتش قوایم عالم خبر شود
 ای شب گرفتگان
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
آن روز بنگری
در بزمگاه خاک
جام شراب در کف کاووس و جم نماند
بالای کس به محضر فرعون خم نماند
 گنجور زر مدار چنین محتترم نماند
 بیند دو چشم تو
کز تند باد حادثه و خشم مومنان
 بر خاک ما نشانه ز کاخ ستم نماند
در آن طلوع نور
تندیس های کفر
اندام های شرک
در زیر دست و پایت
این وعده ی خداست
 دیگر آن زمان
در خطه ی عرب
اسلام تابنک
در چنگ اقتدار خدایان نفت نیست
 دیگر تبار فکری سفیان و بو لهب
بر پهندشت خاک عراق و حجاز و شام
 سرور نمی شود
دیگر به دست سود پرستان فتنه جوی
خاک عزیز مکه مسخر نمی شود
در نهبط پیام خداوند ذوالجلال
هر غول شرک تالی قیصر نمی شود
دیگر در آن زمان
قرآن غریب نیست
اسلام سربلند
 بازیچه ی منافق مردم فریب نیست
در یک طلوع صبح
خفاش های تیره دل و کور چشم شب
از بیم انتقام به هر غار می خزند
 آن روز می رسد که صلای محمد ی
از هر گلوی پاک
پر جوش و تابنک
بالا رود ز خاک
این وعده ی خداست
این مژده ی نجات غلامان و برده هاست
در آن طلوع سرخ
تیغ برهنگان
بر فرق پادشاست
جان ستمکشان
 از رنج ها رهاست
ای همرهان بشارت قرآن دروغ نیست
این وعده ی خداست
دل هم بر آن گواست
ای شب گرفتگان
خود مژده از منست
دیدار با شماست

"مهدی سهیلی"




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/25ساعت 21:36 توسط :: صحرا پزشکی ::

آواز عاشقانه /عبور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

"قیصر امین پور




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/25ساعت 21:35 توسط :: صحرا پزشکی ::

روح و تن

بارها سردر گریبان کرده ام
خویش را در خویش حیران کرده ام
با دل خود گفتگو ها داشتم
روح را ز تن جدا انگاشتم
مرغ روحم تا خدا پر می کشد
لیک تن خود را به بستر می کشد
روح من با تن ندارد آشتی
گویدم با تن چرا بگذاشتی
روح و تن نا آشنایی می کنند
روز و شب میل جدایی می کنند
روح سر در عرش اعلا می کند
تن مرا در چاه دنیا میکشد
روح گوید شهر من از تن جداست
زانکه تن بازیچه ی آز و هواست
جای من اندر سرای خاک نیست
خاکیان پستند و اینجا پاک نیست
این تن خاکی به گل دل بسته است
لیک روح از چاه دنیا خسته است
روح من همچون عقابی تیز پر
می کند تا اوج ناپیدا سفر
لیک تن همچون کلاغی دلپریش
 می زند بر جیفه ها منقار خویش
تن کلاغ و مال دنیا جیفه دان
جیفه خواری نیست کار بخردان
 هاتفی در گوش من گوید مدام
مرغ جان را از چه افکندی به دام
روح تو رودست و تن مرداب تو
روح چون کشتی و تن گرداب تو
روح را در قرب حق پرواز ده
نفس بازیگوش را آواز ده

پاک شو پر نور شو مهتاب شو
رود شو بیرون از این مرداب شو
با عجوز زندگی خوشدل شدی
همچو کودک محو آب و گل شدی
زرق و برق زندگی شادت کند
حرفی از ویرانه آبادت کند
جهد کن از چاهک دنیا در آ
خیمه را بر کن از این ویرانسرا
پنج حس نارسا و گنگ و کور
کی تو را هادی شود شهر نور
این تن خاکی چو مرغ خانگیست
کاوشش در خاک از بی دانگیست
در پر او قدرت پرواز نیست
در گلویش معجز آواز نیست
بهر دانه گام در پرچین زند
پنجه و منقار در سرگین زند
مرغک بی پرو بال گند خوار
عشرتی دارد ولی در گند زار
قد قد او جلوه ی آواز اوست
بال بسته خود پرپرواز اوست
او چه داند نزهت هر باغ را
خود ندیده جلوه گاه راغ را
بر فراز ابر او را راه نیست
هیچ از سیر عقاب آگاه نیست
 جنب و جوش وشادی اش در گلخنست
کی چنین مرغی سزایش گلشنست
او چه داند در فضای پاک چیست
عرصه ی کنکاش او جز خاک نیست
خود نداند دامن گلشن کجاست
دسته دسته لاله و سوسن کجاست
ای برادر خاک ماوای تو نیست
این سرای عاریت جای تو نیست
بره آهویی ز مادر دور شد
از چمیدن در چمن مهجور شد
از بیابان تا بیابان گام زد
ضجه ها هر بامداد و شام زد
از قضا با ماده گرگی یار شد
شیر او نوشید تا پروار شد
بره آهو با عدو سر کرده بود
زو خیال روی مادر کرده بود
گفت با خود کاین همان مام منست
شیر گرمش شربت کام منست
بی خبر کان گرگ بود ‌آهو نبود
وانکه باید مادری کرد او نبود
در کنار دشمن از خوشباوری
 داشت از گرگ انتظار مادری
روزی آخر گرگ بر آهو پرید
سینه و قلب و تهیگاهش درید
روزها بر بره آهو شام داد
تا طعام گرگ خون آشام شد
ما و تو هستیم آن آهوی دشت
همچو آن آهوست ما را سرگذشت
ما که روزی جا به جنت داشتیم
چاه دنیا را بهشت انگاشتیم
گرچه از آفات دنیا خسته ایم
 باز هم بر رنج آن دل بسته ایم
با خود انگاریم دنیا مادر است
ای عجب این قصه ما را باور است
غافل از آن کاین همان گرگست و بس
عاقبت ما را درد در یک نفس
می خوراند تا گرانبارت کند
بهر صدی خویش پروارت کند
مست خشمی مست دل مست فریب
طعمه ی دنیا شوی عما قریب
وای اگر دنیا تو را غافل کند
حلق و جلق و دلق تو کامل کند
آن زمان خود طعمه ی دنیا شوی
بی خبر از جنت الماوا شوی
ما بهشتی بودهییم ای بی خبر
 رخت خود زین دامگه بیرون ببر
اسب همت را از این میدان بتاز
بر تن خود بال پروازی بساز
ای بهشتی روی آور در بهشت
دل منه چون کدکان بر خاک و خشت
از خداییم ای رفیق با صفا
بازگشت ما بود سوی خدا

پاک شو تابشنوی بانگ از درون
گویدت کانا الیه راجعون

"مهدی سهیلی




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/25ساعت 21:25 توسط :: صحرا پزشکی ::

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/25ساعت 21:8 توسط :: صحرا پزشکی ::

 
 

من از این فاصله ها دلگیرم                       

بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم

دل من با همه ی ادمکایی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خود خود درگیرم

دیر سالی است که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم

مثل این است که من با همه ی هق هق خود

سر سجاده احساس تو جان می گیرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من

در الفبای زمان ..خسته ی این تقدیرم

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/25ساعت 21:4 توسط :: صحرا پزشکی ::


چشم انتظار تو در کوچه هاي شب

سر مِيکنم ترانه عشقت براي شب

نسيم گمشده و انتظار من

در لحظه هاي راکد و بي ادعاي شب

شاِيد خِيال تو مهمان پونه هاست

مست از گناه و لذت شب پونه هاي شب

اشک از دو چشم تو تصوِير کودکي

افتاده بر دل اِين غنچه هاي شب

شمعي بِياد تو روشن کنار من

اشکي بِياد تو بر گونه هاي شب

ِيک شب بدون تو مِيمِيرم از غمت

چشم انتظار تو در کوچه هاي شب



لينك ثابت نوشته شده در 88/04/03ساعت 22:22 توسط :: صحرا پزشکی ::

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !

ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دلخوش !

جز دو رویی و ریا سکه نیندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش !

 

(محمد حسین نعمتی )




لينك ثابت نوشته شده در 88/03/31ساعت 17:26 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:43 توسط :: صحرا پزشکی ::

غروب همیشه تو را به یاد من می آورد 



لينك ثابت نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:40 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:29 توسط :: صحرا پزشکی ::

_ _ _ _ _

 

تبسم می کند برمن

 نگاه تیره ات ای مرگ 

دلم خوش می شود هر بار

از این خوابی که  بی تعبیر می گرد د

عسل پزشکی




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 19:15 توسط :: صحرا پزشکی ::

_ _ _ _ _

 

 

در صدای ساکت شبهای ماه

 

چشم نمناک ستاره بی تمنای گناه

 

در حریم بی کسی های درخت

 

پشت مهتاب سپید نیمه وقت

 

نرم نرمک شب صدای ناز تار

 

بر سر گل بوته های ناز نار

 

در سکوت و خلوت شبهای باغ

 

میزند شب تاب فریاد فراغ

 

در نگاه نافذ گلبوته ها

 

روي هر نقطه نگاه بوته ها

 

 جا ي پاي اشك چشمان گل است

 

 سوز و ناز غم صداي بلبل است
 

در پس اين كوچه ها پس كوچه ها
 

زير باران نگاه و طعنه ها

 

قاصدك تنها و بي كس مي رود
 

آرزوها ي دل ما مي برد

 

مي رود بالا و بالاتر به اوج
 

ميزند غم روي قلبش موج موج
 

رو به نور و روشنايي ميرود
 

او پيام قلب ما را ميبرد
 

گر چه قلبش موج درد و غم شده
 

كيست گويد كار او را كم شده
 

قاصدك هر روز در دستان ماست
 

او نگهدار غم و اسرار ماست
 

.....................................
 

در ته تاريكي شبهاي دور

 

مي شود فانوس هم خامو ش و كور

 

مي شود فانوس هم  تاريك و كور
 

شب چراغ نيمه شب خاموش و سرد
 

مي شود باغ دلي آماج درد
 

غم كشيده پرده بر روي نگاه

 

حرف او بر دل نگاهش رو به ماه
 

ماه با او هم زباني مي كند
 

با غم دل مهرباني ميكند
 

مي نگارد با تمام بي كسي

 

خنده را بر روي لبهاي كسي
 

ماه گرچه غم به دل دارد ولي
 

مي شود همراه غمهاي دلي

 

مي شود چون قاصدك چون ماه بود
 

چون نسيم صبحگه در راه بود
 

مي شود چون قطره از ابري چكيد
 

گريه ي هر روزه ي گل را بديد
 

گل كه در عشق و فراغ و داغ يار
 

مي شود  با مردمان همراه و يار
 

گل كه بر روي نگاه خسته اش
 

غنچه هاي كوچك و دلبسته اش

 

ميزند هر دم نگاهي دشنه اي
 

بر تن گل با نگاه تشنه اي
 

ميكنند از بوته هاي عاشقي
 

گل براي عشق خود با خواهشي

.............................................
 

مينشيند فاخته در ته باغ

 

ميزند فرياد در اوج فراغ
 

ميكند كو..كودر اماج درد
 

با نگاه خسته در مهتاب سرد

 

مينشيند در تن باغ بزرگ 

شب صدا و زوزه هاي تار گرگ
 

كم كمك شبتاب كم سو مي شود

 

شب شكسته رازها را مي برد
 

مي توان چون ماه بود مهتاب بود

 

مي توان هم جمله شبها خواب بود

مي شود نقشي ز غم در ياد زد

 

يا ز عشق و عاشقي فرياد زد
 

مي توان در اوج غمها شاد بود

 

تا در امواج زمين در ياد بود

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 19:11 توسط :: صحرا پزشکی ::

_ _ _ _ _

تا نگاهم میکنی من در نگاهت زنده ام

تا صدایم می کنی من در صدایت زنده ام

تا کنارم تو نباشی من سرابی خالیم

من چو دشتی بی گل و آبادیم

در صدایت خنده هایت بودن گرم نگاهت

در میان هم همه هایه غریبت زنده ام

بی تو من گم گشته ای در دشت خوابم

بی تو در رنج مداوم تشنه ای پشت سرابم

بی تو در دریای طوفانیه دنیا من غریقم

بی تو در  شبهایه بی ماه  من غریبم

بی تو در خواب و خیالم بی تو در یک موج دردم

بی تومن خوابیده آرام در پس کابوس سردم                                        

 بی تو ای ما وای قلبم تا همیشه سرد سردم

                              

نوشته شده توسط عسل پزشکی


 




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 19:4 توسط :: صحرا پزشکی ::

بی تو ای مهتاب شبها من چه تارم                                             

                                               بی تو ای آرامش دل من چه دارم

بی تو ای تنهای عاشق من که هستم

                                               بی تو من تنها ترین پرنده هستم

بی تو ای گلواژه نور و طراوت

                                              بی تو من در غم بمیرم بی صدایت

بی تو ای آرامش من ٬ من غریبم

                                                بی نگاه عاشقانت من میمیرم

بی تو من تنها ترین ابر زمینم

                                              بی تو من نالان و گریان و غمینم

نوشته شده توسط عسل پزشکی




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 18:54 توسط :: صحرا پزشکی ::

 

                              صد پرده  ی خامو ش شب                          با انجم و با ماه و تب

با دشتهای ماه پوش                                      با صد ستاره ساقدوش

                            صد ها هزاران پنجره                                    آوای ناز حنجره

این قامت رعنا ی شب                                    خوابیده در امواج تب

                           گرد سکون و ناز مرگ                                  افتادن تنهای برگ

این شب صدای نیز جغد                               گوشه نشینی بهر زهد

                         در مسلک خاموش نور                                این کور سوی دور و کور

قلب شکسته ناله سوز                            گرددجهان روشن چوروز

                       آید مرا منجی زغیب                                     دستی فرو برده به جیب

آن قاصد ملک یقین                                برد جهان را رو به دین

                     تا سبز گردد هر نگاه                                     آزاد گردد بی گناه

تا شاد گردد این زمین                           دیگر نگردم من غمین

نوشته شده توسط عسل پزشکی




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 18:50 توسط :: صحرا پزشکی ::

_ _ _ _ _

نگاهم می کند خیره ولی من را نمیبیند

ز قلب بی کسم اما غم من را نمی بینند

صدایش می کنم اما جوابم را نمی گوید

صدایم می کند اما مرا در من نمی بیند

غریبانه به همراهش سفر ها می کند این دل

ولی او در پس هجرت مرا هرگز نمی بیند

چه تنهاییه غمگینی به دوش خود کشیدم من

که هر جا می روم یارم مرا با خود نمی بیند

تبسم می کنم هر دم برای یار شیرینم

نگاهی می کنم با خود به روز خوب دیرینم

ولی هر بار من خسته از این بالی که بشکسته

دلم آرام می گیرد از این خواب نفس بسته


ولی یارم کشیده دست از این عشق پر از اصرار

دگر عشق مرا این بار نمی خواهد به یک تکرار

دلم تنهایه من عشقی برایه خود نمی خواهد

دگر هرگز ز بی عشقی دل تنها  نمی نالد

دلم تنها نگاه مهربان یارمی خواهد

دگر هرگز برایه قلب غمگینم نمی خندم

دگر قلب خود را به یک رویا نمی بندم




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/15ساعت 18:48 توسط :: صحرا پزشکی ::

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
       وسعت تنهائيم را حس نكرد
[ لينک ثابت به اين مطلب ]
در ميان خنده هاي تلخ من
[ لينک ثابت به اين مطلب ]گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
[ لينک ثابت به اين مطلب ]
[ لينک ثابت به اين مطلب ]درد بي كس ماندنم را حس نكرد 
آن كه با آغاز من مانوس بود
       لحظه پايانيم را حس نكرد .
[ لينک ثابت به اين مطلب ].



لينك ثابت نوشته شده در 87/04/12ساعت 19:33 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/11ساعت 19:15 توسط :: صحرا پزشکی ::

خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي‌آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي‌شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟



لينك ثابت نوشته شده در 87/04/11ساعت 19:7 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/11ساعت 19:3 توسط :: صحرا پزشکی ::

خداوندا! به دلهای شکسته

به تنهایان در غربت نشسته

به آن عشقی که از نام تو خیزد

بدان خونی که در راه تو ریزد

به مسکینان از هستی رمیده

به غمگینان خواب از سر پریده

به مردانی که در سختی خموشند

برای زندگی جان میفروشند

همه کاشانه شان خالی ز قوت است

سخنهاشان نگاهی در سکوت است

به طفلانی که نان آور ندارند

سر حسرت ببالین می گذارند

به آن درمانده زن٬ کز فقر جانکاه

نهد فرزند خود را بر سر راه

به آن جمعی که از سرما بجانند

ز "آه" جمع٬ گرمی میستانند

به آن بیکس که با جان در نبرد است

غذایش اشک گرم و آه سرد است

به آن بی مادر از ضعف خفته

سخن از مهر مادر نا شنفته

به آن دختر که نادیدی گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

به دامانی که از هر عیب پاک است

به هر کس از گناهان شرمناک است

دلم را از گناهان ایمنی بخش

به نور معرفت ها روشنی بخش

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/11ساعت 18:59 توسط :: صحرا پزشکی ::

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظارو انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بردر دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني،آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله برخرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم، يك نماز

عشق يعني عالمي رازو نياز

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن به دست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور، يك سرود

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی یک بلای ماند گار

عشق یعنی یک صفای سازگار




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/31ساعت 20:29 توسط :: صحرا پزشکی ::

 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/31ساعت 8:54 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/29ساعت 0:21 توسط :: صحرا پزشکی ::




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/29ساعت 0:21 توسط :: صحرا پزشکی ::

ستاره موس