
ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش
پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش
ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !
ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دلخوش !
جز دو رویی و ریا سکه نیندوخته ایم
کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش
باد حیثیت این مزرعه را با خود برد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش !
(محمد حسین نعمتی )






_ _ _ _ _

تبسم می کند برمن
نگاه تیره ات ای مرگ
دلم خوش می شود هر بار
از این خوابی که بی تعبیر می گرد د
عسل پزشکی

_ _ _ _ _

در صدای ساکت شبهای ماه
چشم نمناک ستاره بی تمنای گناه
در حریم بی کسی های درخت
پشت مهتاب سپید نیمه وقت
نرم نرمک شب صدای ناز تار
بر سر گل بوته های ناز نار
در سکوت و خلوت شبهای باغ
میزند شب تاب فریاد فراغ
در نگاه نافذ گلبوته ها
روي هر نقطه نگاه بوته ها
جا ي پاي اشك چشمان گل است
سوز و ناز غم صداي بلبل است
در پس اين كوچه ها پس كوچه ها
زير باران نگاه و طعنه ها
قاصدك تنها و بي كس مي رود
آرزوها ي دل ما مي برد
مي رود بالا و بالاتر به اوج
ميزند غم روي قلبش موج موج
رو به نور و روشنايي ميرود
او پيام قلب ما را ميبرد
گر چه قلبش موج درد و غم شده
كيست گويد كار او را كم شده
قاصدك هر روز در دستان ماست
او نگهدار غم و اسرار ماست
.....................................
در ته تاريكي شبهاي دور
مي شود فانوس هم خامو ش و كور
مي شود فانوس هم تاريك و كور
شب چراغ نيمه شب خاموش و سرد
مي شود باغ دلي آماج درد
غم كشيده پرده بر روي نگاه
حرف او بر دل نگاهش رو به ماه
ماه با او هم زباني مي كند
با غم دل مهرباني ميكند
مي نگارد با تمام بي كسي
خنده را بر روي لبهاي كسي
ماه گرچه غم به دل دارد ولي
مي شود همراه غمهاي دلي
مي شود چون قاصدك چون ماه بود
چون نسيم صبحگه در راه بود
مي شود چون قطره از ابري چكيد
گريه ي هر روزه ي گل را بديد
گل كه در عشق و فراغ و داغ يار
مي شود با مردمان همراه و يار
گل كه بر روي نگاه خسته اش
غنچه هاي كوچك و دلبسته اش
ميزند هر دم نگاهي دشنه اي
بر تن گل با نگاه تشنه اي
ميكنند از بوته هاي عاشقي
گل براي عشق خود با خواهشي
.............................................
مينشيند فاخته در ته باغ
ميزند فرياد در اوج فراغ
ميكند كو..كودر اماج درد
با نگاه خسته در مهتاب سرد
مينشيند در تن باغ بزرگ
شب صدا و زوزه هاي تار گرگ
كم كمك شبتاب كم سو مي شود
شب شكسته رازها را مي برد
مي توان چون ماه بود مهتاب بود
مي توان هم جمله شبها خواب بود
مي شود نقشي ز غم در ياد زد
يا ز عشق و عاشقي فرياد زد
مي توان در اوج غمها شاد بود
تا در امواج زمين در ياد بود

_ _ _ _ _
تا نگاهم میکنی من در نگاهت زنده ام
تا صدایم می کنی من در صدایت زنده ام
تا کنارم تو نباشی من سرابی خالیم
من چو دشتی بی گل و آبادیم
در صدایت خنده هایت بودن گرم نگاهت
در میان هم همه هایه غریبت زنده ام
بی تو من گم گشته ای در دشت خوابم
بی تو در رنج مداوم تشنه ای پشت سرابم
بی تو در دریای طوفانیه دنیا من غریقم
بی تو در شبهایه بی ماه من غریبم
بی تو در خواب و خیالم بی تو در یک موج دردم
بی تومن خوابیده آرام در پس کابوس سردم
بی تو ای ما وای قلبم تا همیشه سرد سردم
نوشته شده توسط عسل پزشکی

بی تو ای آرامش دل من چه دارم
بی تو ای تنهای عاشق من که هستم
بی تو من تنها ترین پرنده هستم
بی تو ای گلواژه نور و طراوت
بی تو من در غم بمیرم بی صدایت
بی تو ای آرامش من ٬ من غریبم
بی نگاه عاشقانت من میمیرم
بی تو من تنها ترین ابر زمینم
بی تو من نالان و گریان و غمینم
نوشته شده توسط عسل پزشکی

صد پرده ی خامو ش شب با انجم و با ماه و تب
با دشتهای ماه پوش با صد ستاره ساقدوش
صد ها هزاران پنجره آوای ناز حنجره
این قامت رعنا ی شب خوابیده در امواج تب
گرد سکون و ناز مرگ افتادن تنهای برگ
این شب صدای نیز جغد گوشه نشینی بهر زهد
در مسلک خاموش نور این کور سوی دور و کور
قلب شکسته ناله سوز گرددجهان روشن چوروز
آید مرا منجی زغیب دستی فرو برده به جیب
آن قاصد ملک یقین برد جهان را رو به دین
تا سبز گردد هر نگاه آزاد گردد بی گناه
تا شاد گردد این زمین دیگر نگردم من غمین
نوشته شده توسط عسل پزشکی

_ _ _ _ _
نگاهم می کند خیره ولی من را نمیبیند
ز قلب بی کسم اما غم من را نمی بینند
صدایش می کنم اما جوابم را نمی گوید
صدایم می کند اما مرا در من نمی بیند
غریبانه به همراهش سفر ها می کند این دل
ولی او در پس هجرت مرا هرگز نمی بیند
چه تنهاییه غمگینی به دوش خود کشیدم من
که هر جا می روم یارم مرا با خود نمی بیند
تبسم می کنم هر دم برای یار شیرینم
نگاهی می کنم با خود به روز خوب دیرینم
ولی هر بار من خسته از این بالی که بشکسته
دلم آرام می گیرد از این خواب نفس بسته
دگر عشق مرا این بار نمی خواهد به یک تکرار
دلم تنهایه من عشقی برایه خود نمی خواهد
دگر هرگز ز بی عشقی دل تنها نمی نالد
دلم تنها نگاه مهربان یارمی خواهد
دگر هرگز برایه قلب غمگینم نمی خندم
دگر قلب خود را به یک رویا نمی بندم






خداوندا! به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان میفروشند
همه کاشانه شان خالی ز قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند
سر حسرت ببالین می گذارند
به آن درمانده زن٬ کز فقر جانکاه
نهد فرزند خود را بر سر راه
به آن جمعی که از سرما بجانند
ز "آه" جمع٬ گرمی میستانند
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته
سخن از مهر مادر نا شنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش


عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظارو انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بردر دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني،آه شبان
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله برخرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم، يك نماز
عشق يعني عالمي رازو نياز
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن به دست
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور، يك سرود
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی یک بلای ماند گار
عشق یعنی یک صفای سازگار


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...





روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز . يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را .
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ . نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا . تنها كمي از خودت ، تنها كمي از خودت را به من بده .
و خدا كمي نور به او داد .
نام او كرم شب تاب شد .
خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي .
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .
هزاران سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است .
چلچراغ شماره 39 – عرفان نظر آهاري





مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
تو ای نامهربان بگذار و بگذر.






نوشت روی رد پای من
به خدا سپردمت.
درنگ میکنم دراین دوراهی همیشگی
و زیرسایه های یأس
به کودک امیدشیرمی دهم
عجب عبورپرشکوه و شکوه وای وای
چه می شودمراتوراتمام آن چه بودوهست را؟
منم میان گردوخاک ها
مدام جست وجوی دوست میکنم.



